تبليغاتX
تسخیرات جن و روح(طنز)
بخونو بخند

در این دوران جز سختی و درد و رنج وجود ندارد گاهی باید دل را سپرد به دستان سرنوشت و همراه با ابرها به اسمان سفر کرد و به اوای زندگی گوش داد خوب به پایین نگاه کن چه میبینی !ان پسرک را ببین که چگونه قصد جنگ با سرنوشت را دارد به ان دست های کوچکش نگاه کن درد و رنج را میتوان از زخم های دست او دریافت حال به گوشه ای دیگر بنگر ان پیرمرد را ببین که درکنار اتش به یاد ایام جوانی و فرصت های ازدست رفته اه میکشد .خوب گوش کن میشنوی صدای اه اورا میبی که برف چگونه با نفس او که همراه با اتش درون است اب میشود ان گوشه را نگاه کن گنجشک را ببین که درسرمای زمستان بدنبال غذایی میگردد تا با دست پر به لانه برگردد و منقار همیشه باز جوجه هایش را برای چند لحظه ببندد و طعم ارامش را بچشد اه ان گوشه رابنگر ان ادم برفی را ببین که چگونه دارد اب میشود اب میشود صدای قلب اورامیشنویی که با به ارامی سردی را فریاد میزند اما میداند که ادم برفی نمیتواند حرکت کند .حال از بالای ابر ها کپسول گاز را بر میدارم و به نزد علی گازی میروم .میروم و او با نگاهی ملتمسانه به من نگاه میکند و میگوید گاز نمیخوای؟اره علی میخوام او گاز را از دستم میرباید و پا به فرار میگزارد اما پاهای من توان رسیدن به اورا ندارند اه نگاه کن میبینی بازی سرنوشت را شلوارش از پایش درامده و افتاده روی تخته سنگ سخت و خارا او اخرین لحظات زندگیش را سپری میکند به چشمانش نگاه میکنم دست مرا میگیر و فشار میدهد ناگاه یک بادی از پشتش خارج و او نیز مانند اجدادش جسمش را در این سرا باقی گذاشت و به اسمان عروج کرد .روبه روی من رودخانه ی یخ زده ای است که به ان خیره شده ام .رودخانه نیز مانند بعضی ادم ها لایه ای از یخ را بر روی ظاهر اشفته ی خود کشیده است  ودورویی را فریاد میزند حال با کاغذی از جنس عشق و قلمی از جنس اندوه مینویسم ای کپسول  گاز من ای که بی تو دنیا در بر چشمانم مانند شب تاریست که ابر ها مانع درخشیدن ماه میشوند با من بمان و من میخواهم زندگی پر دردو رنج خود را با تو تقسیم کنم اما صدایی از تو شنیده نمیشود بیا بر پشتم سوار شو باید یرویم باید به خانه بازگردیم و منتظر فردایی باشیم که تکرار ناشدنی است.

درگوشه ی  اتاقم نشسته ام

و ثانیه ثانیه به تو نزدیک میشوم

ای غریبه ی اشنا میشنوی صدایم را؟

صدای اوارگیم را؟

من میدانم که تو میشنویی.

قاصدک ها هر روز لب پنجره  به من نگاه میکنند

من اشک های انان را احساس میکنم

واین را در نگاهشان احساس میکنم

که مرگ را درچهرم میبینند

ارام ارام شمع اتاقم خاموش میشود 

حال دیگر در اتاقی تاریک و سردو خاموشم

قاصدکان را میبینم که تک تک از لب پنجره دور میشوند

تا پیامم را به تو برسانند

گرچه تو فرسنگ ها از من دوری

اما عشقت از رگ گردن هم به من نزدیک تر است

حال اگر پیامم را شنیدی بدان

سال های عمرم را با یادت در اتاقی تاریک سپری کردم

تا شاید روزی نور وجودت اتاق قلبم را روشن کند

اما .......ناگهان چه زود دیر میشود.

                                                      عباس حیدری



سلام خوبید گفتم یه با سبکمو تغییر بدم ببینم نظر شما چیه اینم یکی ار اشعارم بود میدونم چرتو پرته اما برا خودم یه دنیا ارزش داه.خوب دیگه برم تست بزنم  با این حرفا امورات زندگیم نمیگذره.بای.

+تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:1 نويسنده عباس حیدری |

سلام دوستان عزیزان خوبید؟ چه خبرا ؟ دیروز داشتم راه میرفتم که یهو یه یه صدایی اومد  هر چی میرفتم نزدیک خونمون اون صدا بیشتر میشد تا رسیدم وسط حیاط زیر یه کپسول گاز اون صدا هی میگت منو بیرون بیار من زنده هستم منو بیرون بیار .اقا ما دیدیم که باید بیرون بیارمش و از طرفی گفتم اگه بخوام بیرون بیارمش ممکنه خطر ناک باشه که سریع موکلمو صدا زدم و اونم سریع خودشو رسوند.آقا یه کلنگ برداشتمو افتادم به جون حیات حالا نکن کی بکن کندم کندم کندم تا به کوهی رسیدم بابام بهم اب داد مامان بهن نون داد اخ ببخشید سیمام قاطی کرده خلاصه کندم تا به یه قبر رسیدم یه دردم از ترس موکلم خیس کرد خودشو اینم عکسشه : 

                 

خلاصه اونو  دیدیم اینم عکس موکلمه اخه خیلی اسرار داشت شما ببینیدش بعد از کلی ارایش اینطوری شد.و ضمنا ایشون استاد گیتار ویالون تار سه تار رقص دانس تانگو کلاسیک .......هستند


چی بله اهان باشه خوب ایشون نمیخواد عکسشونو لو بدن چون میترسن تو اینرنت پخش شه!!!!!!!

یهو اون زنده شد و گفت تو منو زنده کردی بیا بریم اون دنیارو بهت نشون بدم منم گفتم بریم

 یهو دیدم سر از جهنم در اوردم


گفتم پدر امرزیده اینجا کجاست گفت همون جایی که منو اوردن ولی من فرار کردم خواستم بهت جهنمو نشون بدم یهو دیدم صدام اومده داره گریه میکنه گفته چته گفت هیچی فقط پستونکمو گم کردم شما نبودید ببینید همسایمونو دیدم تا دارن سیخ داغ تو دهنش فرو میکنن من تعجب کردم گفتم تو کجا اینجا کجا گفت درسته من همیشه تو خونمون دعا برگزار میکردیو ولی من 12 زنو حامله کردم یکیشونم از ترس ابروم انداختم تو چاه و مرد حالا هم این وضعیتمه گفتم خاک تو سرت کنن و رفتم رفتم جلو تر دیدم دارن یکی رو از تو چاه 100000متری میندازن باز دوباره میارنش بیرون گفتم چرا دارن این کارو باهات میکنن گفت اخه من مجوز ساخت یک برج100000 رو دادم که غیر مجاز بودو اومد پایینو صدتا کشته داد یهو دیدم نگهبانای جهنم ریختن سرمون و جفتمونو گرفتن اینم عکسشونه

بله گرفتنمونو منو بردن به درگاه خدا که یهو خدا گفت این زنده استو منو انداختن تو حیاط خونمون بعدا ها فهمیدم که اون نامرد 200 تا ادمو اتیش زده.



+تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 22:44 نويسنده عباس حیدری |

سلام دوستان خوبید یه مدتی در کوه های قاف بودم داشتم تمرین میکردم برای یه کاری یه مدتی نبودم .خوب خوبید؟ سلامتین الهی شکر؟میبینک که حالت گرفتس چرا؟اها فهمیدم بخاطر خرییتته که هی انجامش میدی نکن اون کارو اااا میام باکپسول گاز نابودت میکنمااااااااا.ببخشید باشما نبودم .خوب اقا دلم خیلی تنگ شده براتون اونجا هیچی نبود فقط بوی پهن اسبو صدای سوسمارو ............دیگه سختیا تموم شده حالا نوبت ول گشتنه نوبت تسخیر جنه نوبت حال کردنه .شب اخر کنار جنا بودیم و باهم مزاحی میکردیم تا بخندیم .خلاصه یکی از اجنه که استاد ادب بود گفت استاد بیا روحی احضار کنیم تا سبب شادی روح و جسممان شود و حالی بکنیم و منم گفتم عجب فکری کردی و بهش تندیس کپسول گاز دادم بهش که از خوشحالی سکته کردو مرد و جنا اومدن دوربرش و خوردنش و سیر شدن خلاصه من به تسخیر روح سوسن پرداختم تا بیادو ببینهم چجوریه یهو دیدم دیدم یه دود غلیظ دیدک مه از بالا ی قله قاف هی به ما نزدیک شد یهو دیدم استاد شهریاره که گفت:امدم جانت به قربانم چرا دیر تر نیومدی حالم بده که گفتم استاد عزیز ببخشی اشتباهی احضار شدید و گفت که سنگ دل سنگ مرام با چه بودی که مرا کردی خانه خراب؟ و رفت خلاصه با هزار بدبختی دوباره شروع کردیم به احضار روح سوسن پرداختیک خانوب با نازو اشوه اومد که با چماق زدم تو قلم پاش که افتاد و گفت چرا احضارک کردی گفتم همین طوری گفت ها حالا چکار داری گفتم یه نمه برامون بخون که نشستو شروع کرد به خوندن که اینم عکسشه :

که تا شروع کرد به خوندم خوش خوشکم شد تو خودم ریدممممم! اه نمیدونی چه صدایی داره که یهو گفتم بسه دیگه حالا بگو ببینم  تو بهشتی یا تو جهنم ؟گفت جهنم گفتم چرا؟ گفت مز ارا خوب دیونه این همه زدم رقصیم حالا دارم تقاص پس میدم که الان دارن سیخ داغ میکنن  تو حلقم که حنجرم داره صدای خر میده یهو وسط حرفامون یه افغانی اومد بهش گفتم مذهبت چیه؟گفت حنفی گفتم چقد تو بی نمکی یهو شروع کرد فوش دادن که با انرژی که ناشی از تمرین گرفته بودم زدمش که اینطوری شد.

خلاصه به سوسن گفتم که دیگه برو تا منم برم به شهرو دیارم و با ماشین استادم اومدم کهینطوری بود.

درضمن از این به بعد یکی از دوستام به من کمک میکنن تا مطالب جالب تر شه مطلب بعدی در رابطه هیپنوتیزم با جن گیری هست فعلا بای.

+تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:20 نويسنده عباس حیدری |
سلام دوستان خوبید؟ چه خبرا ؟ بدبختی!خوب به من چه

این داستانو از زبان یک جن مینویسم که عاشق یک  گونه ی ماده از نژاد ادم شد و لی ...........

یه روز داشتم از کار برمیگشتم رفتم تو غار مخصوصم که دیدم یه دختر داره گریه میکنه و از خدا میخواد تا اونو به عشقش برسونه .با دیدن دختر از خوشحالی خیسیدم به خودم  و از خدا تشکر کردم که اونو سر راهم قرار داده و  رفتم که باهاش حرف بزنم که تا منو دید اول پشتش قهوه ای شد و بعدشم جلوش تر شد .منم فکر کردم که اون از خوشحالی اینطوری شد و یهو پاگذاشت به فرار که فکر میکنم ناشی از حیاش بود . باخودم گفتم عجب چه دختر نجیبی و رفتم دنبالش تا خونشونو یاد بگیرم تو که تو راه دیدم که داره یه مردو صدا میزنه و منم فکر کردم  که  اون مرد دشمنشه و از طرفی فهمیده که من خاطر خواهشم داره بهم میگه اونو از سز راه بردارم .و خونشونو یاد گرفتم و برگشتم تا فکر کنم که چجوری اون مردو پیدا کنمو بکشمش .یه روز دوباره رفتم وایسادم دم خونشون که یهو همون مردی که صداش میکرد دوید رفت تو خونشون و درو محکم بست با خودم گفتم ای دل غافل الان میره دختررو میکشه با خودم گفتم کچول جان اگه میخوای عشقتو بهش ثابت کنی باید بریو نجاتش بدی و سریع رفتم از تو غارم این سلاحو برداشتم :

خلاصه رفتم از بنجره سمت راست اتاشق دیدم دختر داره درد میکشه و صدای ناله ازش میاد .سریع گفتم الانه که دختره بمیره سریع زدم  تو سرش که سرش متلاشی شد و یهو دیدم دختر پاشد از خوشحالی زد تو سرش و  یه چاقو برداشتو خودشو کشت.باخودم گفتم بابا این که دیونه بود چه بهتر که مرد اخه ادم باید از خوشحالی خودشو بکشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ولی فکر کنم دلم براش تنگ شده .  بعد کع این داستانو گفت من بهش نیگاه کردم و با یه کپسول گاز که واشر نداشت زدم تو سرش و دردم مرد. امیدوارم از خوندن این داستان لذت برده باشید . بای


+تاريخ دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 11:22 نويسنده عباس حیدری |

سلام دوستان خوبید؟خوب سریع میرم سر اصل مطلب بعضی از شاگردان تقاضا کردن که انواع جن ها رو براشون نام ببرم و دربارشون توضیح بدم که منم قبول کردم و تصمیم گرفتم که برای شما هم توضیح بدم

خوب اول با جن گوشه گیر آشناتون میکنم

بله ایشون یک جن گوشه گیر هستند که دارن گوشه گیری میکنن و ایشون چند ویژگی بارز دارن که خدمتتون عرض میکنم :

اولا ایشون بسیار ترسو هستند و درمواقع زیادی از ترس به خودش خیسیده .که این ادرار بسیار سمی بوده و اگر درصورت کسی پاشیده بشه شخص دردم جان میسپارد .دوما ایشون میل بسیاری دارن که به دختر خانوما نزدید بشن و باهاشون درس بخونن که بلافاصله بعد از اتمام درس دختر بیچاررو با گرز اسفندیار دوشقه میکنه و جدا بهتون توصیه میکنم که به اونا نزدیک نشین سوما اگر به تصخیر کسی دربیاد اول باهاش خوبه ولی بعد تو سختیا تنهاش میزاره.

جن بی حیا



بله ایشون نمونه ی بارز یک جن بی حیا هستند که به صورت لخت ظاهر میشن و سعی دارن با انجام حرکاتی غریزه ی جنسی فرد متسخر رو بالا ببرن و در ابتدا شما رو به رقص تانگو دعوت میکنه اگه نیاین سر شما رو با شمشیر قیطاس ابن مقعد قطع میکنه و اگر بیاین اول باشما میرقص و لی بعدش شما رو به عالم جنه میبره و اون کاری رو که نباید با شما بکنه میکنه.بعدش شما رو به عالم خودتون برمیگردونه و میبردتون به افریقا و شما رو از آبشار نیاگارا پرت میکنه پایین و میکشدتون.توصیه من به شما اینه که هیچ وقت با اون رودر رو.نشيد

جن خنثی


بله ایشون بودو نبودشون فرقی نمیکنه .تسخیرش کنید و باهاش یه قول دو قول بازی کنید.

انواع مختلف اجنه وجود دارن که اون ها رو در مطلب بعدی براتون معرفی میکنم فعلا بای


+تاريخ دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 16:2 نويسنده عباس حیدری |
سلام دوستان عزیز خوبید در این قسمت میخوام یه روشی رو یادتون بدم که بتونید به راحتی وبدون هیچ دغدغه ای یک جن رو شکار کنید و هرکاری که دلتون خواستو باهاش انجام بدید .

قسمت اول :ساخت حصار

ایبتدا باید برید یک سنگ سخت خارا رو از بیابون کالاهاری بیارین که قطرش به طول 2CM باشه بعد  اون سنگ رو بذارید کنار ظرف ابخوری سگ تا هروقت اب خورد یه لیسی هم به اون بزنه واین کار باید تا 2روزو2ساعت و 2دقیقه و2ثانیه باشه بعد از این مدت ذکر شده سنگ رو بذارید و شب ساعت 12 برید رو پشت بود و سنگ رو رو بشت بوم بذارید و هی دورش بگردین .درحین اینکه دورش میچرخید 2تادست بالا دستاتونو هی میلرزونین و میگین :ذهمذهمه باید تا سه بار این کارو کنید بعد 5تا مرد از 5نقطه ی آسمون با 5تا تبر میان و با5ضربه به 5جای سرت تو رو برای 5درقیقه بیهوش میکنن وقتی که بهوش آمدید دنیای جدیدی روتون باز میشه یعنی چشم برزخیتونم پدیدار میشه ها وقتی که بهوش اومدید باید برید بخوابید و مجبورید خواب خوب ببینید چون اگر نبینید همه ی کاراتون از بین میره . خوب بعدش فرداش باید برید دم خونه ی کسی که باهاش دشمنی داری در بزنی فرار کنی وبعدش شب باید بری تو حیات خونتون و احضار روح رو شروع کنین .

خوب شما باید اون سنگرو با روغن زیتون چرب کنی و به صورت دایره ای حول محورتهتانی کمرت بچرخونی  بعد یک جن برات ظاهر میشه  اینم عکسش هست که الان دربارش براتون توضیح میدم



بله این جن خودم قبلا تسخیر کردم والان دایره های کوچکی رو میبینید که از بالا تا محل ایستادن اون جن کشیده شده که این دایره مسیر حرکت جن از آسمون تا رمین رو برامون میگه حضور جن با بوی بدی همراه هست که ناشی از ادب و تربیت جن هست که دیدگه ببخشید یک مقدار بی تربیت هست .جن بی ادب. خوب شما باید از قبل ماسک بزنید وگرنه دردم جون میسپارید و اون جن یک چراغ تو دستش هست که تا ارتفاع 2متری اونو نگه میداره دقت کنید مبادا دستشو بیاره پایین اگه دستشو آورد پایین با اون سنگ بزنینش  تا فرار کنه اما اگه دستش ثابت بود خودش بعد از 2دقیقه یک گاز (بوی بد از مقعد(گ.و.ز)میاد بیرون) بعد بهت میگه حا چکارم داری؟ باید بگی هیچی برو برام کپسول گاز بیار بعد که گفت باشه رو به پشت میشه تا بره و براتون این کپسولو بیازه که همون موقع سنگو بزنین تو سرش .بعد از اصابت سنگ شما یک جن دارید که این شکلی هست :

وبالا خره شما یک کنیز پیدا میکنید که هرچی بخوای برات فراهم میکنه از شیرگاو تا جون ادمیزاد .موفق باشید بای.




+تاريخ پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 13:1 نويسنده عباس حیدری |

سلام به دوستان عزیز خوبید؟ قبل از اینکه بخوام براتون مطلب امروزمو بگم پیروزی آقای احمدی نژادو به همتون تبریک میگم اینم عکس ایشون هست بعد از فهمیدن خبر پیروزیشون:


بله خدا رو شکر که ایشون رای اوردن اینو از صمیم قلبم میگم وهمه اینو بهتون میگم من خودم انتظامات یکی از صندوق های رای گیری بودم و بهتون میگم هیچ تقلبی صورت نگرفته یا حد اقل تو حوضه ما صورت نگرفته بود

رئیس جنا از مثلث برمودا پیام تبریک ارسال کردن که واقعا بنده رو شرمنده کرده بودن اینم عکس محل اقامت ایشون هست


بله و دیگه برسیم به احضار روح این روحی که شما در تصویر زیر میبینید از صحرای عربستان احضار شده و گویا یکی از یاران نزدیک عمربن سعد بوده که در جنگ های زیادی ایشونو همراهی کرده شما عکسشو ببینید


من برای احضار ایشون 10شبانه روز تو توالت نرفتمو جلوی خودمو گرفتم وقرار هست سوالایی ازشون بپرسم که در مطلب بعدیم خدمتتون عرض میکنم .





وتولد یکی از عزیزترین دوستامو بهش تبریک میگم امیدوارم صد سال زنده باشه


+تاريخ سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 19:18 نويسنده عباس حیدری |
سلام دوستان من خوبید؟ قرار شد که ننویسم تا اخر امتحانام ولی دیدم یکم وقتم خالیه گفتم بازم بنویسم

این داستان برمیگرده به 100 سال پیش موقعیی که شما تو اون دنیا داشتین جاتونو خیس میکردید و به لواشک میگفتید لافدوشک .

دریکی از روستاهای جنوب به اسم خیار زار مردمی زندگی میکردند که بهشون حمله میشد و اموالشونو میدزدینو به دختراشون تجاوز میکردند این روستا یه خان داشت که خیلی شجاع بود ولی چه فایده وقتی دشمن حمله میکرد میرفت تو تنور و تو خودش خرابی میکرد این دشمن یه فرمانده داشت به اسم غلو سوزو که  فرمانده ای بسیار شجاع دلیر عاقل مدیر مدبر اگاه به زمانه  و با تقوا بود هی به خیار زار حمله میکردو به زنا و دخترا تجاوز میکرد اینم عکسش هست :

بله  واقعا من هر وقت میبینمش حالم خوب میشه الهی قربونش برم که چقدر خوشگله

اما این خان خیار زار برای رهایی از حملات دشمن به دیدار جادوگر شهر عوص رفت و کل ماجرا رو بهش گفت اینم عکس جادوگر شهر عوص هستش ببینیدش:

بله دیدینش درضمن باید خدمتتون عرض کنم که این جادوگر دربه در دنبال شوهر میگرده اگه کسی میخواد باهاش ازدواج کنه بگه شماره ی جادوگرو بهش بدم .

جادوگر وقتی مشکل خان رو فهمید سریع رقت یه قورباغه رو کشت و سه بار زیر گلوشو لیس زدو به پاهاش گوشوار طلا آویزون کردو گذاشتش تو آفتاب تا خشک بشه بعدش اومد با گرد سم اسب تیر پا و ناخون  گراز وحشی و موی پشتی خرس قهوای قاتی کردو داد به خان و گفت باید این معجونو بخورونی به یه زن که حامله هستو 3 ماه مونده به زاییدنش مونده بدید بعد خودش (همون بچه ی تو شکمه زنه )همه ی مشکلانتو حل میکنه خان هم گوش کردو رفت تو یه روستا دید که زن حامله هستو گفت چند ماه دیگه مونده بزایی گفت 3ماه همونجا اون معجونو به اون زن خوروند که باعث شد تا اون زن 3ماه بره تو کما و وقتی بلد شد دید یه بچه کنارشه و بهش گفتن این بچت هست و اون زنم پرید تو هوا و 22تا جفتک زد . اون بچه دختر بود و 20 سال از اون ماجرا گذشت اینم عکسه دختره هست :

بله اینم عکسش هست و البته الان هفتا خاک پوسونده .خوب بعد از بیست سال دشمن به دهشون حمله کردو مردم همه رفتن تو خونه ی اون دختره و دیدن که دختره راخت داره چیپس میخورده   اخ ببخشید اون زمان که چیپس نبود داشت کدو میخورد تا این خبرو فهمید که بهشون حمله شده  یه غرشی کردو رفت به جنگ با دشمنو همشونو نابود کرد اینم تصویر جنگشون هست ببینید:


بله اون غوله همون دختره هستو اینم که روبه روش وایساده و پیرهن سبز پوشیده همون غلو سوزو هستش و بعد از اینکه اونا شکست خوردن دیگه هیچوقت به خیار زار حمله نکردن و اون اهالی ده با آرامش زندگی کردن . امیدوارم لذت برده باشید لطفا نظرتونو بگید من خوشحال میشم بای .


+تاريخ سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:14 نويسنده عباس حیدری |

دوستان عزیز امتحان نهاییم داره شروع میشه باید از همین حالا


شروع کنم و دلم براتون تنگ میشه و بای تا بعد ازامتحان نهاییم.


+تاريخ چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 20:1 نويسنده عباس حیدری |
سلام دوستان سال نو شما مبارک این مطلب در باره ی تسخیر روح ادولف هیتلر هست که توسط خودم انجام شد و سوالاتی ازش پرسیدم که ترجیح دادم به شما هم بگم تا در کمو کیف کار هیتلر باشید  در روز سوم  فروردین در تلوزیون سخنرانی هیتلر رو دیدم گفتم بد نیست روحشو احضار کنم یه چند تا سوال ازش بپرسم اول عکس هیتلرو ببینید که خیلی باهام دوست شده :


حال کردین دوست خودمه دیگه  اقا من رفتم تو یه باغی در آلمان  یه 5 دقیقه ای نشستم و به  توالت خونمون فکر کردم چون اونجا خیلی قشنگه بعدشم هر وقت میرم اونجا به صورت عجیبی مخم وا میشه میتونم مسئله ی ریاضیمو حل کنم  خلاصه به توالت خونمون فکر کردمو تمرکزمو بدست آوردم و کم کم وارد حالت احضار روح شدم از اون موکل مخصوصم خواستم روح هیتلرو برام بیاره اونم گفت چشم رفتو روح هیتلرو از جهنم اورد  اون اومدو بهم گفت برای چی احضارم کردی میخوای بدبختیمو ببینی؟ گفتم نه عزیزم میخوام باهات بحرفم و با هم دوست شیم گفت سرو تو میبرم میزارم کف دستت یه دفعه یادش افتاد که مرده گفت چی میخوای ازم گفتم فقط چند تا سوال دارم  گفت بپرس گفتم باشه

پرسیدم  از بچه گیات بگو گفت من بچه بودم خیلی اروم بودم و به طبیعت علاقه ی زیادی داشتم ولی پدرم خیلی خش بودو منو وادار میکرد کارای سخت بکنم یک با تو سن 14 سالگی عاشق شدم ولی پدرم زد تو گوشم اونم جلوی عشقم که باعث شد روحیه ی لطیفم به کلی داغون بشه  و عشقم بعد از یک ماه با یه پیر مرد از دواج کرد از همون زمان هدفم شد انتقام و خشونت وقتی ارتش آلمان قصد جذب سرباز داشت رفتم و با لا ترین نمره استخدام شدم و در اونجا کلاسایی رامون تشکیل شد که تو همشون ممتاز بودم  و باعث شد تا بین دوستام بالا ترین درجه رو بیارم بعد که به اندازه ی کافی قدرتمند شدم رفتم روستام تا عشقمو از اون پیر مرد پس بگیرم فهمیدم که اون پیر مرد اینقدر کتکش زده تا مرده همون جا با تفنگم پیرمرده رو کشتم که اولین ادمی بود که کشتمش بعدش برگشتم  آلمانو با دختر زیبایی ازدواج کردم که اینم عکسش هست

بله هیتلر اول بهش علاقه نداشت ولی کم کم عاشقش شد و اون کسی نبود جز اوا براون  هیتلر از اون بچه دار شد و روز به روز به خشونتش افروده میشد گفت به یه حدی رسیدم که میخواستم کل جهانو در تسخیر خودم بگیرم ولی نشد  ودر اخر من تنها موندمو شکست خوردم اینم عکس مرگ هیتلر هست


و در اخر دیدم حالش خوب نیست گفتم بره ولی باهام یه عکس یاداگاری گرفتیم  اینم عکسمون هست بای نت بعد



+تاريخ یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 15:48 نويسنده عباس حیدری |

ME